تو پست قبلی گفتم که توقعات باید به اندازه باشه تا به قولی نه سیخ بسوزه نه کباب!
اگه ما اعتماد بنفس نداریم .. اگه تو ارتباط با بقیه دچار مشکل هستیم .. اگه خیلی موارد دچار استرس و اضطراب میشیم .. اگه ..
اینا احتمالا به این خاطره که یا توقعات بیش از حدی از ما دارن یا خودمون از خودمون داریم. (البته این دو رو میشه یکی در نظر گرفت چونکه حد و مرز مشخصی نداره و بهرحال توقعات دیگران از ما باعث میشه توقعات خودمون از خودمون بالا بره و برعکس وقتی توقعات خودمون رو ببریم بالا، توقعاتمون از بقیه هم بیشتر میشه!)
من اگه میخوام کاری رو شروع کنم ولی همون اول کار دچار اضطراب میشم، احتمالا یه این خاطره که توقعاتم خیلی بالاست مثلاً میخوام اون کار از هر لحاظ بی عیب و نقص باشه یا اینکه کیفیت بسیار مطلوبی داشته باشه.
در کل اضطراب من بخاطر اون کار نیست بلکه بخاطر توقعاتمه. من وقتی کارای روزمره رو انجام میدم دچار اضطراب نمیشم چونکه میدونم از پسش برمیام.
متاسفانه خیلیها دنبال کتابایی میرن که ممکنه به ضررشون تموم بشه. مثلاً کسی که اعتماد بنفس کافی برای حرف زدن تو جمع نداره میره از سری کتابای "افزایش اعتماد بنفس" رو میخره و میخونه تا مشکلش حل بشه بجای اینکه تحلیل کنه که ریشه مشکلش چیه. یعنی او درک نمیکنه که توقعاتش از خودش بالاست بلکه میره یه کتاب میخره که تو اون کتاب یه چیزایی نوشته که توقعات رو باز بالاتر میبره! مثلاً نوشته قدرت بی پایان! شما میتوانید! و از این چیزا ..
او بهتره بشینه به این فکر کنه که چرا اینهمه بار روانی رو بخودش تحمیل کرده که چار تا کلمه حرف سالم نمیتونه بزنه.
اضطراب او به چه خاطره؟ آیا بخاطر اینه که از بازخورد بقیه میترسه؟ میترسه که نتونه سخنرانی در حد انتظار رو انجام بده؟ میترسه به دیده حقارت بهش نگاه بشه؟ آبروش بره؟
یه روانشناس میاد اینا رو بررسی میکنه مثلاً بهش میگه:
+ فرض کن رفتی بالا سخنرانی و گند زدی اومدی پایین اونوقت چه اتفاقی میفته؟
ـ این وحشتناکه، غیر قابل تحمله، آبروم تو دانشگاه میره، بچه ها مسخره م میکنن.
+ حالا اگه بچه ها مسخره ت کنن چه اتفاقی میفته؟
ـ من جلوی همه کوچیک میشم، هیچکی منو تحویل نمیگیره و باهام دوست نمیشه.
+ حالا اگه تو تنها بشی چه اتفاقی میفته؟
ـ من از غصه دق میکنم، نمیتونم این زندگی رو تحمل کنم.
.
.
.
همونجور که میبینین این آدم چه بار روانی زیادی رو داره رو دوش خودش حمل میکنه در حالیکه بیخوده! یعنی داره بیش از اندازه مته به مشخاش میذاره. اگه او تفکراتش رو بازبینی کنه میفهمه که با یه سخنرانی لزوماً چیزی عوض نمیشه و مردم همچنان دوستش خواهند داشت. 
شما از نظر جسمی وزنه چند کیلویی میتونین بلند کنین؟ سی کیلو؟ چهل؟ پنجاه شصت هفتاد؟
مسلماً هر کسی یه حداکثری داره. اگه فرضاً کسی حداکثر میتونه 50 کیلو رو بلند کنه یه وزنه 80 کیلویی بدن دستش چه اتفاقی میفته؟ مطمئناً از نظر جسمی ضربه میبینه.
حالا استفاده از مثال بار جسمی برای "بار روحی" ممکنه کار صحیحی نباشه و یه جور قیاس مع الفارق حساب بشه ولی بهر حال مثاله دیگه. وقتی یه نفر از نظر روانی میتونه تا حدی یه بار رو تحمل کنه اگه بیشتر از اون حد بهش فشار بیارن چه اتفاقی میفته؟ آیا ممکنه دچار نابهنجاری روانی یا روان رنجوری یا اختلالات شخصیتی بشه؟
بعید نیست!
"توقعات" میتونه یه جور بارِ روانی رو به فرد تحمیل کنه، حالا چه توقعاتی که مردم از ما دارن یا چه توقعاتی خودمون از خویش داریم. اگه این توقعات بیش از حدی که ما توان اونو داریم باشه میتونه سلامت روانی ما رو بخطر بندازه.
بعضیها به اشتباه فکر میکنن که هر چی بیشتر بخودشون فشار بیارن نتایج بهتری میگیرن. مثلاً طرف فکر میکنه که هر چی بیشتر هالتر بزنه عضلاتش قوی تر و قوی تر میشه، یعنی هر چی تمرین بیشتر، نتیجه بیشتر !
خب این طرز فکر اشتباست. نمیشه عضلات رو شبانه روزی تحت فشار گذاشت چونکه بجای تقویت، اونا کم کم تحلیل میشن! (یعنی درست نتیجه برعکس میشه)
همچنین اگه برای تقویت موارد اخلاقی و معنوی کسی ما بهش فشار بیش از حد بیاریم نتیجه عکس میشه. 
در کل بهتره میزان توقعات به اندازه میزان توان آدم باشه نه کمتر نه بیشتر.
ما از یه بچه 12 ساله توقع نداریم که یه سخنرانی بی نظیر رو جلوی بچه ها و معلما ارائه بده. اگه توقع ما بیشتر از اون حد باشه یا اینکه بهر حال جوری بچه رو تربیت کنیم که توقعش از خودش بیش از اون حد باشه، اون بچه حتی توانایی معمولی خودش رو از دست میده یعنی همون حرف زدن عادیش رو هم در اثر استرس و اضطراب زیاد نمیتونه ارائه بده.
اگه توقعات از اون بچه کم باشه ممکنه کمتر از توان خودش عمل کنه مثلاً لوس بازی دربیاره و حرفهای نابجا بزنه یا ..
اگه بچه ی ما حرف زدن بلد نیست مطلقاً مشکل جسمی نداره، شاید تقصیر ماست که بار بیش از اندازه به دوش او حمل کردیم و او نمیتونه این بار رو تحمل کنه.
بهرحال کار درست اینه که ما اول درک کنیم که توانایی طرف چقدره و بعد بر اساس همون توقعات خودمون رو باهاش سِت کنیم.
البته بنظر میاد که پیدا کردن اون "حد" همیشه کار آسونی نیست! 
یه شیوه ای تو متون کتابای روانشناسی یاد گرفتم به این صورت که فقط "دست بکار شوید!"
مثلاً میخوایین واسه کنکور بخونین و دنبال لحظه مناسب میگردین که شروع کنین. این لحظه مناسب فرداها طول بکشه! ولی این شیوه میگه مهم نیست الان تو چه حالی هستین، اگه سرتون درد میکنه اگه بی حوصله هستین اگه خوابتون میاد فقط کتاب رو دست بگیرین و به متنش نگاه کنین همین. اگه هیچی هم یاد نمیگیرین مهم نیست، مهم اینه که شروع کردین.
یا شما فرضاً میخوایین اتاقتون رو تمیز کنین. وقت دارین ولی حوصله ندارین. این شیوه میگه فقط دست بکار بشین همین. اگه اتاقتون خیلی کثیف و درهم برهمه مشکلی نیست شما یه گوشه اتاق رو تمیز میکنین و به اینم فکر نمیکنین که حوصله دارین یا ندارین، بعد کم کم حس میکنین میتونین بیشتر و بیشتر تمیز کنین تا اینکه سر آخر ممکنه کل اتاق رو برق بندازین.
7 تا درس رو امتحان دادم و دو روز دیگه آخریش رو تموم میکنم بره پی کارش.
خسته شدم دیگه از درس خوندن. این کتابای درسی که نکته جالب و جذاب زیاد نداره اکثر مطالبش رو باید بشینی عین طوطی فقط حفظ کنی. حالا نمیدونم هیپوکامپ تو کدوم نیمکره مغزه! بچه از چند سالگی حرف زدن یاد میگیره! چه اسباب بازیهایی واسه بچه ها خوبه! (تو رو خدا ما باید این چیزا بخونیم؟؟؟)
دروس عمومی که دیگه نوبره. حالا تو تربیت بدنی 2 موندم که ترم بعد بگیرم یا نه. مال یکش که ما رو اینقد دووندن و موقع امتحان اونقد معطل کردن که از تربیت بدنی هم کمی بیزار شدم.
بنظر من دانشجوی روانشناسی نباید به کتابای درسی اکتفا کنه چون غیر از مطالب کلی و بدردنخور، تقریباً هیچی عایدش نمیشه. (البته غیر از تعداد کمی از درسا که اقلاً ارزش خوندن دارن و چیزای بدردبخور و کاربردی توش هست)
در کل دلم واسه کتابای غیردرسی تنگ شده. یکی دو ماهی هست که حتی یه سری به کتابخونه ها نزدم تا ببینم کتاب خوبی آوردن یا نه. 
بعضیها اعتقاد دارن که "دین" بیش از حد به مسائل زندگی ما پیچیده و زندگی رو واسه آدما سخت کرده، بعضیها اعتقاد دارن که نه اتفاقاً کاشکی یه نفر بود که هی میگفت چیکار کنیم و چیکار نکنیم تا آدم حسابی بشیم.
همونجور که قبلاً گفتم تو دین یه سری چیزایی هست به اسم "چیزهایی که شما نمیدانید!" یعنی که شما انجام بدین و زیاد تو نخش نرین. شما روزانه 5 نوبت نماز بخونین، موسیقی حرام گوش ندین، غیبت نکنین و کاریتون نباشه که چرا و به چه دلیل (تعبد در برابر تعقل)
البته بهرحال عقل بشر اون توانایی رو نداره که همه چیز رو درک کنه مثلاً من نوعی سرماخوردگی گرفتم که دکتر بهم گفته "سیر و سرکه بخور" خب من شاکی میشم که سیر و سرکه واسه سرماخوردگی خوب نیست و جواب دکتر تو ردیف "چیزهایی که شما نمیدانید!" هستش. در واقع آخوندا هم همینو میگن که شما این کارا رو بکنین واستون مفیده وگرنه براتون بد میشه.
شاید یکی گیر بده که چرا اسلام گفته که یه تار موی زن نباس پیدا باشه؟ مثلاً من یه تار موی دختر زشت همسایه رو دیدم دیگه دنیا منفجر شد؟ رسوایی عظیمی پیش اومد؟ .. خب جواب این هم باز تو ردیف "چیزهایی که .." هست ولی ممکنه او دوباره بپرسه که پس ما چی میدونیم؟ این آخوندا همش بلدن حدیث و روایت بخونن؟!
برای شرح این سوال من گناه رو معادل مریضی میگیرم یعنی همونجور که گناه برای آدم بده مریضی هم بده. حالا فرضاً یه دکتری اومده و یه طومار نوشته که فلان چیز بخورید، فلان لباس بپوشین، فلان عمل رو انجام بدین یا ندین ... تا مریض نشین! یعنی واسه یه آدم تعیین شده که از صبح تا شب چه کارایی انجام بده یا نه تا سالم بمونه، اونوقت یکی دادش درمیاد که بابا این همه وسواس مال چیه؟ پسر عموی من تو تهران عین گاو میخوره و میری... و هیچ چیش هم نمیشه! ... خب اونوقت جواب دوباره میره تو ردیف "چیزهایی که .." ! (دکتر گفته، یعنی دکتر اندازه تو نمیفهمه؟)
اعتقاد ما مسلمونا هم اینه که چون خدا عالمه پس دستوراتی که داده بنفع ماست و نباس ازش خورده گرفت. اما بهرحال باید قوه عقل و منطق پشت این عبادت محض هم باشه.
ممکنه یکی دیگه ایراد بگیره که من اگه طبق دستور دین عمل کنم بهم میگن حزب اللهی! اگه عمل نکنم میگن آدم لاابالی! یا دختری بگه که اگه من حجابم رو سفت بگیرم میگن تعصبی! اگه شل بگیرم یه عده چپ چپ نگام میکنن پس باید چیکار کرد؟
خب من که جوابش رو نمیدونم چونکه اختلاف عقاید اونقد زیاده که گاهی وقتا معلوم نیست چی درسته چی درست نیست. حتی بین آخوندا هم اختلاف عقیده است. به گفته یکی از بچه ها ما میریم سخنرانی فلان آخوند میفهمیم که جهنمی هستیم، یه روز دیگه میریم سخنرانی یه آخوند دیگه میبینیم بهشتی هستیم!
حالا ما کدوم هستیم؟
پ.ن: البته من قضاوت نمیکنم که کار اونایی که رو تعبد بیشتر حساب میکنن درسته یا اونایی که رو تعقل، فقط موضوع رو باز کردم همین. اگه شد تو پستای بعدی بیشتر مینویسم.
یه بار یه مطلبی رو از یه نفر شنیدم در مورد تمرین خوبی کردن یا مهربانی کردن، اونم به این صورت که آدم هر چی رو میبینه باهاش خوبی کنه مثلاً همین مانیتور روبروی شما که بد نیست یه دست نوازش رو سرش بکشید!
وقتی از کنار باغچه عبور میکنین برگ درختا رو نوازش کنین بهش لبخند بزنین و ازش بابت میوه ها تشکر کنین. حتی با در و دیوار خونه هم مهربون باشین. میگن که تموم موجودات این دنیا انرژی دارن حتی یه تکه سنگ یا یه سر خودکار رو زمین افتاده.
این کارا ممکنه تو وهله اول احمقانه بنظر بیاد ولی کم کم این تمرین باعث میشه که خودبخود نسبت به آدما هم مهربونتر از قبل باشین.
گاهی وقتا بنظر میرسه که ما برای رسیدن به "احساس خوب" متکی به آدمای مهم هستیم. اینکه فلان شاعر بزرگ شعر ما رو بخونه و بگه "آفرین!" ... اینکه فلان آدم متشخص یه روز بیاد خونه ما و از دستپخت و همه چی ما تعریف کنه ... اینکه واسه مردم یه کار فوق العاده بکنیم که تا مدتها نام ما رو به نیکی ببرن ... اینکه اعمال مذهبی مون رو دقیق انجام بدیم که حاج آقا با لبخند رضایت بخشی از ما قدردانی کنه ..
همه ی اینا به این خاطره که ما احساس "خوب بودن" رو نداریم و سعی میکنیم از مردم بگیریم. (تاییدطلبی)
اینه که سعی میکنیم طبق دستورالعملها عمل کنیم تا بهترین باشیم و بیشترین تایید رو بگیریم و بیشترین احساس "خوب بودن" رو واسه خودمون کسب کنیم.
البته باز افراط در این موارد میشه جمود فکری و تعصب. یه سربازی که تو کله ش پر شده از ارزشهای نظام و حرفهای شعارگونه و قشنگ، همونقدر که میتونه واسه جامعه مفید باشه ممکنه خطرناک هم باشه! او وقتی میبینه که یه عده دختر و پسر تو خیابون دست همو گرفتن و میخندن احتمال داره که عبارات "تهاجم فرهنگی ـ صهیونیست ـ خطر بزرگ!" تو ذهنش چرخ بزنه و چون "بالغی" پشت این "والد" او نیست (یا نذاشتن که فکر کنه!) با خشم و عصبانیت ماشه رو بکشه ..
اما یه سرباز عاقل هیچوقت چنین کار احمقانه ای نمیکنه. او جایی آموزش دیده که گذاشتن فکر کنه و بر اساس عقل و احساسش تصمیم بگیره. او زیر قوانین سفت و سخت و فضای خشک و محدود آموزش ندیده ..
همینجور هم آدمی که از بچگی گذاشتن فکر کنه و "بالغش" رو بکار بگیره فرق داره با اونی که فقط بهش دستور دادن و تنبیه کردن و مجبور کردن و نذاشتن از خودش اختیار عملی داشته باشه.
بهرحال اگه افراط نشه این دستورالعملها مفید هستن. تجربه های نسل قبل، احکام دینی، آموخته ها .. همه و همه میتونن راهگشای زندگی ما باشن مثلاً تو موارد دینی ما بعضی اعمال رو فقط باید انجام بدیم چونکه بنفع ما هست و اگر هم بپرسین ممکنه با جوابهایی مثل: "چیزهایی هست که شما نمیدانید" مواجهه بشین. اما وقتی پشت این تفکرات عقل هم باشه اونوقت میتونه کمی از اون شکاف رو پر کنه. (منظور من از "شکاف"، اون فاصله بین ایده آل دینی ما و واقعیت امروزه. مثال بارزش اون تصویر قدیمی در مورد عفت و خونه نشینی خانمها و تصویر جدید زنان شاغل و کارگره)
پ.ن: آیا برای احساس "خوب" داشتن نیاز مبرم به تایید دیگران هست؟
"والد" قوه فکر و عقل و منطق رو از آدم میگیره. مثلاً محرم شده و طرف میخواد تو خونه ش مجلس عزاداری به پا بشه چرا؟ چون "والدش" همینو میگه والسلام!
دیگه طرف تو فکر این نیست که حالا این مراسم چقدر میتونه مفید باشه یا بچه هاش چقدر تو زحمت میفتن، امتحاناشون خراب میشه، چقدر ریخت و پاش میشه ....
نه او فقط تو فکر اینه که "باید" این مجلس تو خونه گرفته بشه چرا؟ چون مجلس اباعبدالله است و حرمت داره. در واقع او تو فکر اینه که خر خودش رو از پل بگذرونه و به فکر ملت و خونواده خودش نیست. او یه برگ برنده میخواد که وقتی رفت او دنیا ـ بعنوان مثال ـ بزنه رو میز محاکمه و بگه " ها !" یعنی من برنده ام! من خونه م رو مجلس روضه آغا کردم یالّا منو ببرین پیش حوریه های بهشتی!
بنظر شما این آدم خودخواه نیست؟
در واقع اونایی که به شیوه "والد" با مردم برخورد میکنن بنظر من گاهی وقتا واقعاً خودخواه میشن چونکه تو فکر بقیه نیستن. مثلاً بابایی میخواد بره کربلا چرا؟ چونکه گناه زیاد کرده، حاجت داره و غیره و غیره. دیگه تو فکر این نیست که همسرش حوصله داره باهاش بیاد یا نه؟ بچه هاش از این زیارت خوششون میاد یا نه؟ او فقط میخواد بره کربلا همین ـ فدایی حسین (ع) !
اینه که ممکنه بچه هاش تو سفر زجر بکشن و خسته بشن و آزار ببینن و از هر چی زیارته بیزار بشن ولی واسه پدرشون مهم نیست، تازه خیلی هم خوبه چونکه بچه ها "آدم" میشن، تو سفر "پخته" میشن، گرم و سرد روزگار رو میچشن ـ آدمتر میشن ـ و از این توجیه ها .
بنظر من نمیشه آدم از رو "والد" و دستورالعمل با مردم رفتار خوبی داشته باشه نمیشه!
این مثل پدر و مادری میمونه که از رو کتاب "تربیت بچه" سعی میکنن مو به مو دستورات کتاب رو بکار ببرن و پدر بچه رو در بیارن! ... نمیشه! اونا بجای اینکه سعی کنن کتاب بخونن تا فکرشون بازتر بشه و بهتر تصمیم بگیرن میان فقط عیناَ همون دستورهای کتاب رو رو بچه بکار میبرن!
با مردم باید انعطاف پذیر بود ولی "والد" اون انعطاف رو نداره. "والد" اگه گفت "سفید" دیگه باید سفید باشه و هیچ رنگی قابل قبول نیست. یکی اگه گفت فلان چیز درسته دیگه حرف هیچکی رو قبول نداره و یه درست هست و اونم همونیه که خودش میگه!
اینه که میشه گاهی "والد" رو با تعصّب یکی گرفت.
تامس هریس تو اون کتاب در مورد دین مسیح مطلب قشنگی گفته و اونم اینکه حضرت مسیح (ع) و پیروانش رویه "من خوب هستم ـ شما خوب هستید" رو دنبال میکردن و این فرق داشت با رویه بعدی کلیسا که بیشتر شیوه "من خوب هستم ـ شما خوب نیستید" رو دنبال میکرد و همون باعث شد که جنگهای متعددی صورت بگیره و "ساحره ها" رو زنده زنده تو آتیش بسوزونن و هزارون آدم بیگناه سرشون رو از دست بدن.
خب این شیوه زیاد دور از ذهن نیست چونکه برای ما مسلمونا هم اتفاق میفته مثلاً آدم از مشهد و اونورا میارن که ما رو "آدم" کنن! و این همون شیوه "من خوب هستم ـ شما خوب نیستید" هست. یعنی اون آقا که رو منبره و عوامل و دست اندرکاراش همه خوبن بلکه این ماییم که باید آدم بشیم! 
حرف خیلی از مذهبی های ما همینه "من خوب هستم ـ اما شما خوب نیستید!" شما ای پسر ای دختر مگه شرم و حیا ندارین؟ شما ای آقا ای خانم خجالت نمیکشین؟ شما ای فلان ای بهمان مگه آدم نمیشوین؟!
اینجور آدما از حالت "والد" شون بیشتر استفاده میکنن و کاراشون طبق یه سری بایدها و نبایدهاست. اونا ـ تو خیالشون ـ میخوان که زشتیها و رذائل جامعه رو از بین ببرن اینه که هر کی رو میبینن میخوان آدمش کنن! (طبیعیه که مردم از چنین آدمایی فراری باشن)
اما کسایی هستن که بیشتر از "بالغ" درونشون استفاده میبرن. اونا فکر میکنن و عقل دارن و از تعصبات خشک بدور هستن و میدونن که با شب و روز ایراد گرفتن و غیبت کردن و غر زدن چیزی که حل نمیشه اوضاع بدتر هم میشه. اونا با مردم شیوه "من خوب هستم ـ شما خوب هستید" رو برقرار میکنن یعنی تا یه نفر رو میبینن نمیخوان آدمش کنن! بلکه اونو به شکل آدم میبینن و بعنوان یک انسان بهش احترام میذارن. اونا اگه فرضاً یه دختر ببینن که موهاشون کمی پیدا شده مثل دسته اول با چوب نمیزنن تو سرش و سرزنشش نمیکنن بلکه ابتدا اون دختر رو احترام و محبت میکنن و اگه جاش بود با ملایمت بهش تذکر میدن (جوری که به شأنش برنخوره چون او آدم "خوبیه")
شما هر چه بیشتر سعی کنین که آدما رو آدم کنین بیشتر گرفتار "والد" هستین. چیزی که بنظر من درستتره اینه که آدما رو آدم حساب کنین و به عنوان یه آدم "خوب" بهشون لطف و محبت داشته باشین، وقتی شما خوبی کنین احتمالش زیاده که پس از مدتی اونا هم "خوب" بشن و به شما محبت کنن چرا؟ چون آدم حسابشون کردین نه اینکه خواستین آدمشون کنین!

این کتاب یکی از کتاباییه که استادمون پیشنهاد داده بخونیم. البته تاکید بیشتر استاد رو کتاب "از حال خوب به حال بد" نوشته "دیوید برنس" بود که نه خوندمش و نه میدونم دلیل محبوبیت این کتاب نزد استاد چی بوده.
تا اونجایی که از این کتاب ـ وضعیت آخر ـ یاد گرفتم برای هر کسی ممکنه در طول زندگی ـ مخصوصاً تو 5 سال اول زندگی ـ چهار وضعیت پیش بیاد:
من خوب نیستم ـ شما خوب هستید
من خوب هستم ـ شما خوب نیستید
من خوب نیستم ـ شما خوب نیستید
من خوب هستم ـ شما خوب هستید
تامس هریس نویسنده این کتاب روی این وضعیت آخر تاکید زیادی کرده و گفته که آدم باید به این وضعیت آخر خودشو برسونه و از شر سه وضعیت اول رها بشه.
لابد دیدین آدمایی که خجالتی و کم رو هستن و خودشون رو کمتر از بقیه میبینن و وضعیت اول دارن
یا اونایی که غیر از خودشون بقیه رو آدم حساب نمیکنن! و به کسی اعتماد ندارن (وضعیت دوم)
یا اونایی که همیشه از دست خودشون و مردم گله دارن (وضعیت سوم)
اما وضعیت سوم اینو میگه که من خوبم و شماها هم خوب هستین، در واقع من هم برای خودم و هم برای شما احترام قائلم و این بهترین وضعیتیه که میشه بهش دست یافت.
اما سوال اینه که آیا واقعاً میشه همیشه به مردم اعتماد کرد و اطمینان داشت؟
راستش نه! یعنی بهرحال آدم بد وجود داره و نمیشه عینک خوشبینی و بیخیالی رو چشم زد و این یه ایرادیه که من از این کتاب دارم که تا اونجایی که خوندم پاسخ قانع کننده ای توش پیدا نکردم. چطور میشه مردم رو واقعاً خوب دید؟
مگه اینکه از یه جای دیگه مطلب بیارم. آدما بد نیستن بلکه بخاطر شرطی شدنِ بد، بعضی کارا رو بخاطر همون شرطیها انجام میدن. مثلاً شما چند بار سعی کردین با دوست و آشنا درددل کنین و هر دفه که این کارو کردین بجای همدلی کلی سرزنش و نصیحت گیرتون اومده، اینه که یه جورایی شرطی میشین که هر وقت میخوایین با کسی درددل کنین ـ حتی بصورت ـ ناخودآگاه از این کار اجتناب میکنین و طفره میرین چونکه میدونین نتیجه ش چی میشه.
یه ایراد دیگه ای که از این کتاب دارم اینه که چطور میشه مردم رو به وضعیت آخر رسوند؟ چطور میشه به مردم کمک کرد که احساس خوبی نسبت به خودشون داشته باشن؟
خب واسه این سوالا جوابای قانع کننده ای تو کتاب پیدا نکردم.
واقعیت اینه که وقتی شما احساس بدی نسبت بخودتون داشته باشین، احساس بدی هم نسبت به مردم و همه چیز پیدا میکنین مگه اینکه بتونین از شر اون شرطیهای قدیمی و عقاید و تفکرات دست و پاگیر رها بشین و دوباره احساس خوبی نسبت بخودتون پیدا کنین.
محور مطالب این کتاب رو همون اصل "والد ـ بالغ ـ کودک" هستش که همونجور که قبلاً گفتم بهترین حالت تو روابط آدما اینه که با هم رابطه "بالغ ـ بالغ" برقرار کنن یعنی احساساتی نشن و تعصب نداشته باشن و بطور منطقی و واقعبینانه با هم برخورد کنن.
تامس هریس میگه که بعضی آدما که کودکی سختی داشتن "بالغ" ضعیفی دارن که اگه رو این "بالغ" شون کار بشه و تقویت بشه اونوقت میشه انتظار داشت که اون شخص ارتباط خوب و منطقی با بقیه برقرار کنه و از "بازیها" ی مخربی که با بقیه انجام میده دست بکشه.
پ.ن: حالا اگه شد در ادامه بازم از این کتاب مینویسم. 
جمال پسر جوانی بود که یک روز خوب آفتابی که از دانشگاهش برمیگشت محو تماشای دختری زیبا شد. این دختر که لاتیکا نام داشت از گوشه چشم متوجه نگاه خیره جمال به خودش شد ولی همچنان با خوشرویی صحبتش را با فروشنده در مورد قیمت ساریها ادامه داد. جمال شش دقیقه کامل محو لاتیکا بود که با بوق یک راننده ناشی حواسش پرت شد و تصمیم گرفت که به راهش ادامه دهد در حالیکه آرزو داشت ساعتها همانجا بایستد و لاتیکا را نگاه کند. وقتی که او دور شد لاتیکا به یکباره معده اش قبض شد، احساس سردی زیادی به او دست داد انگار که تمام خوشیهای عالم از وجود او رخت بربسته بود. دوست داشت همانجا بنشیند و روزها گریه کند. میخواست دنبال جمال برود و او را تعقیب کند. برای اولین بار به کسی دلبسته شده بود و این احساس بقدری قوی بود که نزدیک بود با اتومبیلی تصادف کند.
او خواستگاران زیادی داشت و یکی از آنها به نام راجا ـ یکی از اشرار محله ـ بشدت سمج بود و با وجودی که لاتیکا حتی حاضر به دیدنش هم نمیشد او ترجیح میداد همچنان پاشنه در خانه سلیم کاپور پدر لاتیکا را از جا بکند تا اینکه بیخیالش شود.
جمال آن شب خوابش نبرد. دائماً صورت زیبای لاتیکا جلوی چشمش بود. او ابتدا بطرف چپ غلتید بعد به طرف راست و سرآخر روی شکم خوابید تا بلکه درد معده اش کاهش پیدا کند. برایش عجیب بود که چرا آن شب شکمش قبض شده بود انگار که وزنه دو کیلویی درش انداخته باشند.
از آنجایی که در بعضی جاهای هند، محدودیت زیادی برای رابطه دختر و پسر وجود ندارد، جمال به هر بهانه ای بود خودش را روز بروز به لاتیکا نزدیکتر کرد.
او پسر کمرو و خجالتی بود که با وجودی که عاشق لاتیکا بود هیچوقت جرات نمیکرداحساسات قلبی اش رو بروز دهد و این برای لاتیکا که برای شنیدن کلمات مهرآمیز او عطشی وصف ناپذیر داشت بسیار سخت بود ولی از آنجا که او هم بدتر از جمال عاشق شده بود تحمل میکرد و دندان روی جگر میگذاشت.
طولی نکشید که هر دو به خواسته هم رسیدند و بقول هندیها شادی کردند اما چونکه جمال پسری خجالتی بود حاضر نشد هیچگونه حرکات موزونی از خودش نشان دهد، در واقع او از کوچکی از اینکه با مادر یا خواهرهایش برقصد و قر دادن را یاد بگیرد ابا داشت و اعتقاد داشت که قوم هند باید دست از این کارها بردارند و به مسائل مهمتری بپردازند.
لاتیکا هم که مدتهای زیادی منتظر چنین لحظه ای بود که با جمال در روز عروسی اش برقصد از شنیدن این خبر دچار شوک شد و هر چند که باز دندان روی جگرش گذاشت و چیزی نگفت ولی در اثر سرماخوردگی جزئی حدود سه هفته خانه نشین شد.
از او بدتر، وضعیت راجا بود که میخواست که جمال را با چاقو به هفت تکه مساوی تقسیم کند ولی از آنجایی که جمال عضوی از یک خانواده آبرومند بود او جرات نمیکرد حتی به بالای چشم او کاری داشته باشد. این بود که تصمیم گرفت خودش را توی دریا غرق کند. او قایقی تهیه کرد و همزمان با طلوع زیبای آفتاب بطرف افق حرکت کرد و وقتی مسیر زیادی را طی کرد در کمال تعجب جزیره کوچکی را در آن حوالی مشاهده کرد. وقتی که او داشت لبخند تلخی میزد ناگهان گوشی او بصدا درآمد. فهمید که خواهر او از غیبت یک ساعته اش بشدت نگران شده ولی او همچنان که آن لبخند تلخ روی لبش بود صبر کرد تا زنگ گوشی تمام شود و حسرت خورد که چرا گوشی و کیف پولش را توی خانه جا نگذاشته است. بهرحال برای او دیگر این چیزها خیلی اهمیت نداشت. دماغش را گرفت که توی آب بپرد که دید چیزی از دوردست به سرعت بطرف او می آید. ابتدا ترسید چون چیزی مثل باله هواپیما بود که روی آب حرکت میکرد. او صبر کرد تا آن شی نزدیکتر شود و فهمید که باید کوسه باشد و برای اینکه مطمئن تر شود کمی بیشتر صبر کرد و وقتی کاملاً مطمئن شد در یک آن تصمیم گرفت که از این نوع خودکشی وحشیانه فعلاً صرف نظر کند و بعدهاً در کمال آرامش به آن فکر کند. این بود که به سرعت پارو زد و بطرف جزیره حرکت کرد ولی از شانس بدش کوسه خیلی نزدیک شده بود و قایق او را واژگون کرد و او داخل دریا پرت شد. راجا مسیر باقیمانده را بسرعت شنا کرد و توانست خودش را به آبهای کم عمق ساحل برساند ولی در همان لحظه کوسه پای او را گاز گرفت و فریاد دردناکی کشید. او به زحمت خودش را از دندانهای تیز کوسه خلاص کرد و همانجور که درد میکشید خودش رابه سطح شنی ساحل رسانید. کوسه آنقدر گرسنه بود که قصد داشت حتی تا خود ساحل بیاید و یک گاز دیگر از او بگیرد.
راجا لب ساحل بیهوش افتاد و وقتی چشمانش را باز کرد خودش را در بیمارستان دید در حالیکه یک پایش را گچ گرفته بودند و از تخت آویزان بود. او به هر چه کوسه در عالم هستی است لعنت فرستاد که چرا وداع باشکوه او را خراب کرده است. زیر لب گفت: لعنت بر این کوسه های پدرسگ!
بعد به حرفی که زد و وضعی که داشت حسابی خندید و احساس کرد که هیچوقت در عمرش اینقدر نخندیده بوده است.
البته منِ راوی به او حق میدهم چونکه در فیلمهای هندی معمولاً کوسه دنبال نقشهای منفی راه نمیفتد بلکه آنها از طریق دیگری به سزای اعمالشان میرسند.
بعد از اینکه حال لاتیکا خوب شد، او و جمال به خانه جدیدشان رفتند تا زندگی خوب و خوشی را تجربه کنند. لاتیکا به این امید هر روز صبح زود از خواب بیدار میشد که برای یکبار هم شده جمال از خر شیطان بیاید و به او بگوید که "خیلی دوستش دارد" ولی جمال ترجیح میداد که روی همان خر شیطان سواری بخورد و این کلمات ننگ آمیز را بر زبان نیاورد. البته لاتیکا هم کاری جز دندان به جگر گذاشتن بلد نبود.
جمال از این واقعه شرم داشت. در واقع او هم از گفتن و هم از نگفتن "دوستت دارم" شرم داشت چونکه میفهمید دخترهای هند چقدر مشتاق شنیدن این عبارت از زبان شوهرانشان هستند. او وقتی به خانه میامد و لاتیکا را در آن ساری زردرنگ میدید که بسیار خوشکل شده بود دلش میخواست افسار خر شیطان را ول کند و این موجود زیبا را در بغل بگیرد و موقتاً آن حرفها را بزند ولی باز هم بشدت از این کار خودداری میکرد. گویی صدایی در وجود او نهیب میزد که این کارها اصلاً در شان پسر تحصیل کرده ای مثل او نیست. صمیمیت واقعی برای او ننگ آور بود و بشدت از وابستگی به کسی ـ حتی لاتیکا ـ میترسید.
وقتی لاتیکا کنار او مینشست از بوی عطر او سرمست میشد و وقتی لاتیکا دستهایش را در دستهای لطیفش میگرفت گویی در ابرها پرواز میکرد، جوری که خوش نداشت از آن بالا پایین بیاید. گاهی وقتها که دلش خیلی پر بود سرش را روی پای لاتیکا میگذاشت و در حالیکه از او خجالت میکشید اجازه میداد که موهایش را نوازش کند. این دختر چنان او را مجذوب کرده بود که دوست نداشت حتی یک لحظه هم از کنار او برخیزد. حتی درسهایش را هم آن ترم نتوانست درست بخواند و یک ترم مشروط شد. فهمید که اگر وضع بهمین منوال پیش برود او را با اردنگی از دانشگاه بیرون میاندازند، این بود که سعی کرد کمتر به او وابسته باشد و گاهی وقتها حتی به او محل سگ هم نگذارد.
لاتیکا هم که شبانه روز دیوانه وار به جمال فکر میکرد کاری از دستش برنمی آمد جز اینکه دندان روی همان جگر مذکور بگذارد و تحمل کند.
من که رشته روانشناسی میخوانم میدانم که مشکل اصلی جمال درس و دانشگاهش نیست و او دارد در واقع از صمیمیت فرار میکند. او میترسد که اگر افسار احساساتش را ول کند در لاتیکا ذوب شود یا برعکس لاتیکا در او ذوب شود ـ چیزی که لاتیکا آرزویش را داشت. در خانواده، او هیچوقت تا این حد صمیمیت را تجربه نکرده بود و او هم قصد نداشت که عادات خانوادگیش را از سر خود بیرون کند. او از این وضعیت احساس خفگی میکرد و ترجیح میداد که مثل پدرش، زنش را عصبانی کند و بعد از اینکه مدتی از خانه بیرون میزد و دنبال هوسهایش میرفت بیاید از او معذرتخواهی کند. چند باری موهای بلند لاتیکا را کشید ولی لاتیکا این عمل او را دوستانه حساب کرد و وقتی تو لیموناد لاتیکا فلفل ریخت و به خورد او داد لاتیکا فقط شکلک درآورد و ادای سوختن درآورد. جمال از این که نتوانسته بود لاتیکا را عصبانی کند، کلافه شده بود. او دنبال بهانه ای میگشت که لاتیکا را بیشتر اذیت کند تا بلکه کمی از این عشق او کمتر شود و به آن شدت اسیرش نباشد.
بعد از مدتی بهانه ای جور شد و یکی از دوستانش خبر داد که دیده است لاتیکا با راجا که یک پایش را گچ گرفته، صحبت میکرده است. همانجا لبخند شرورانه ای روی لبان جمال نقش بست و تصمیم گرفت که قصدش را عملی کند. لاتیکا مثل همیشه با لبخندی بسیار زیبا که دندانهای سفیدش را نشان میداد به خانه و به استقبال او آمد. جمال در حالیکه مثل همیشه از دیدن این صحنه دست و دلش لرزیده بود سعی کرد که قیافه عصبانی بخودش بگیرد و لاتیکا را سین جیم کند.
لاتیکا در حالی که چهره اش برافروخته شده بود گفت که راجا مزاحمش شده بود و او هم با پاشنه پایش به پای گچ گرفته او لگد محکمی زده است. بعد بطرف جمال آمد و دستهایش را دور گردن جمال حلقه کرد. وقتی جمال به ته چشمان او نگاه کرد و صداقت رااز چشمانش خواند یک لحظه احساس کرد که چقدر دوستش دارد و حتی حاضر است برایش بمیرد ولی او که تحمل این احساسات را نداشت نگاهش را برگرداند و خودش را از او جدا کرد. در عوض با کلمات تندی او مورد خطاب قرار داد و برای اولین بار سیلی محکمی به زیر گوش لاتیکا خواباند جوری که جایش تا دو هفته همانجور قرمز باقی ماند.
البته او بعدها عذاب وجدان وحشتناکی گرفت، جوری که از شدت ناراحتی خوابش نمیبرد و نمیدانست چطور توی چشمان زیبای همسرش نگاه کند. زندگی برای او غیرتحمل شده بود جوری که نه میتوانست از او دل بکند و نه میتوانست کاملاً مال او باشد. پس از مدتی او تصمیم گرفت که خودش را بکشد و چون نمیتوانست تحمل کند که لاتیکا را در آتش بسوزانند طی اقدامی عجیب به او گفت که چه تصمیمی گرفته است. لاتیکا که هنوز هم دیوانه وار عاشق جمال بود به او گفت که دوست دارد تا آخرین لحظه کنارش بماند. آن دو از کوهی بالا رفتند و در حالیکه عاشقانه دست همدیگر را گرفته بودند خود را از آن بالا پرت کردند. در لحظات آخر آنها توانستند به چشمان هم نگاه کنند و بعد خرد و خاکشیر شدند.
خوب ببخشید که آخرش بخوبی تمام نشد. این کلاغ قصه ما هم که احساساتی شده بود تصمیم گرفت راهش را از خانه اش کج کند و بطرف خانه معشوقه اش که کنار خانه ماست، برود. از آنجایی که این کلاغ، زیاد قار قار میکند تصمیم گرفته ام که تیرکمانی درست کنم و سنگی بزنم به ماتحتش تا دیگر این ورها آفتابی نشود!
خوب دیگر کافی است. من رفتم خداحافظ.
پ.ن: اسم دو شخصیت اصلی داستان از فیلم Slumdog Millionaire گرفته شده است.
حالا که کمی از فضای عاشورا دور شدیم میخوام کمی هم از فضای روانشناسی دور بشم و تو پست بعدی یه داستان بذارم.
بخونین خوبه!
گفتم "اگه من دختر بودم" و منظورم این بود که حالا که من پسرم تو عزاداریها اینقده حسرت به دلم مونده اگه من دختر بودم و چادر سر میکردم و ساکت گوشه خیابون وایمیستادم چه حالی داشتم؟
شاید اونموقع فکر میکردم که مگه من چیم از این پسرا کمتره؟ چرا من نمیتونم مثل اونا تیپ بزنم و برم تو انظار عمومی و سینه یا زنجیر بزنم؟ این تبعیض نیست که پسرا فرصت خودنمایی دارن ولی دخترا بهیچ وجه اجازه چنین کاری ندارن؟
راستش اگه من دختر بودم (با همین هوش و فکر) به احتمال زیاد حسرت میخوردم و خودخوری میکردم، اینه که احتمال میدم خیلی از دخترا هم همین احساس کذایی منو داشته باشن.
همین امروز به ذهنم اومد که چه اشکالی داره یه مکان خصوصی واسه عزاداری خانما هم در نظر گرفته بشه؟ چرا هر چی جا هست باید برا آقایون باشه؟
مثلاً تو یه مسجدی یه هیاتی خانما داشته باشن که تو فضای سربسته سینه یا زنجیر بزنن یا تو سر خودشون بزنن یا بهرحال یه نوحه خون زن داشته باشن.
چیزی که من بهش فکر میکنم "تخلیه هیجانی" هستش. بنظر من اگه هیجان عزاداری تو وجود شخص تخلیه نشه میتونه براش مضر باشه. پسرها فرصت تخلیه دارن، اونا وقتی واحد میزنن و ـ حتی با یه سری حرکات نمایشی ـ به سینه خودشون میزنن شاید درصد زیادی از اون هیجانشون کاهش پیدا میکنه ولی دخترا وقتی از رو پشت بوم حسینیه به این مناظر نگاه میکنن تنها تو خیال یا حرف زدن با بغل دستی میتونن کمی از این هیجانشون رو کاهش بدن.
ولی وقتی محلی باشه که خانما نه اینکه یکجا بشینن و گوش بدن بلکه تحرک و فعالیت داشته باشن هم میتونه برای سلامت روانی اونا مفیدتر باشه و هم اینکه یه جور فرهنگ سازی میشه. فرضاً بگن این دختر مداح اهل بیته. همین "مداح اهل بیت" بودن هم تاثیر مثبتی روی فرهنگ دینی اون دختر میذاره و هم فرصتی میشه که بقیه دخترا هم دست بکار میشن تا این جایگاه رو کسب کنن. اونوقت فرهنگ عاشورایی گسترده تر میشه و خانما حس میکنن که خودشون هم کاره ای هستن و منفعل نیستن.
چون گاهی منفعل بودن باعث احساس بیزاری میشه. خانما مجلس به مجلس میرن و همش باید ساکت بشینن و فقط گوش بدن. همین کار باعث میشه حوصله خانما سر بره و اونا تو مجلس حرف بزنن. حرف زدن اونا باعث میشه آقایون داخل مجلس حوصل شون سر بره و اعتراض کنن. اعتراض آقایون به خانما باعث جریحه دار شدن احساسات خانما میشه و ممکنه بیشتر سر و صدا کنن و این چرخه ... خب .. این اصلاً فرهنگ درستی نیست. چرا خانما دنباله رو آقایون باشن؟
چرا یه دختر حس کنه چون دختره نمیتونه کار مثبتی واسه آقاش امام حسین (ع) انجام بده؟
میدونم که عرف این حرفای منو زیاد نمیپسنده. یه دختر زنجیر بزنه؟استغفرالله
شاید بعضیها بگن از نظر شرعی درست نیست ولی من میگم از نظر عرفی درست نیست، شرع زیاد مهم نیست!
اگه شرع خیلی مهم بود پس تو عروسیها چرا خانما میرقصن؟ مگه نه اینکه رقص زن برای غیر شوهرش حرامه؟ مگه نه اینکه خود همون آهنگها حرامه؟ مگه نه حرام اندر حرامه؟
پس ایراد شرعی رو ول کنین، تو عرف جا نیفتاده! 
