يه گراشي دانش پژوه

حالا به زندگی خودمون برگردیم. یعنی میشه گفت ما هم شبیه اوناییم؟!

آیا من بجای زندگی کردن و لذت بردن از زندگی، دارم تلاشی دیوونه وار برای بدست آوردن ارزشها میکنم؟

خب جواب کلی بدرد نمیخوره. باید دید که این موضوع چطور رو تک تک مسائل زندگی ما اثر گذاشته و شبانه روز واقعاً چقدر درگیرش هستیم. یه جواب خشک و خالی "بله یا خیر" بدردی نمیخوره. این یادگیری نیست این انباشتِ اطلاعاته! یادگیری یعنی یه موضوع رو جوری هضم کنی که اصلاً شاید سرآخر یه نتیجه ی دیگه ای ازش بگیری!

از "خونواده خوب" شروع میکنم. آیا یه خونواده خوب از نظر ما اون چیزی هست که مردم میپسندن یا اون چیزی که خود اون خونواده میپسنده؟ متوجه منظورم هستین؟

آیا خونواده خوب، اون خونواده ایه که از طرف جامعه انواع و اقسام مدالا رو گرفته (بافرهنگ، مهربون، خوش اخلاق، روشنفکر، اجتماعی و ..) یا اون خونواده ای که فارغ از همه اینا و فارغ از تموم قوانین و ضوابط سفت و سخت و ناراحتیها و آزردگیها، اعضای خونواده سعی میکنن بهترین فضای ممکن برای یه زندگی خوب واسه همدیگه فراهم کنن؟

جواب کدومه؟

از خونواده شروع کردم چونکه از نظر روانشناسی، خونواده خیلی خیلی مهمه.

آیا عمر ما پای همین ارزشهای قراردادی تلف نمیشه؟ آیا بخاطر همین قراردادهایی که با همدیگه بستیم زندگیمون دسته دوم نشده؟

آیا دنبال توهم محبوبیت، شهرت، برتری، مقام و قدرت و چیزای دیگه نیستیم؟

آیا دلمون به یه تعریف خوش نیست و از یه انتقاد خسته نیست؟!

***

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۳/۳ توسط محمود | پيام ها ()

اصلاً زندگی دیگه زندگی نبود بلکه ارزشها (همون قراردادهای اجتماعی برای زندگی بهتر!) بود.

 یه عده بجای اینکه از زندگی لذت ببرن یه عمر پول جمع کردن و جمع کردن و خرج نکردن و زندگیشون رو حروم کردن تا برچسب "ثروتمند" به پیشونیشون بچسبه! یه عده تموم عمر در پی جاه طلبی رفتن و سر خیلیها رو به باد دادن تا بعنوان شخص قدرتمند پیش مردم چهره بشن!

دیگه زندگی زیبا مفهومی نداشت بلکه پول زیبا، خونه زیبا، عشق زیبا!، شهرت زیبا و غیره جزو زندگی زیبا محسوب میشدن. (گفتم عشق زیبا چون این عشق هم قراردادیه و عاشق و معشوق باید طبق قراردادها همدیگه رو دوست داشته باشن!)

دیگه خونواده زیبا معنیش این نبود که زن و شوهر و بچه ها در کمال شادی و خوشی باشن، بلکه خونواده زیبا باید طبق قراردادها زیبا باشن! مثلاً بچه شون درسخون و نمره اول باشه، مرد به زن زیاد رو نده، کوچکتر و بزرگتر باشه، صمیمیت کلاً بره کنار! و محبتها جیره بندی بشه ...

کلاً خونواده ها از زندگی خوب و زیبا و شاد کناره گیری کنن و هر چه بیشتر بسمت جمع آوری ارزشها پیش برن. هیچ هم مهم نبود که اعضای خونواده تو فشار باشن یا نباشن! زندگی خوب و راحتی داشته باشن یا نه! مهم ارزش بود هر چند که به قیمت تباه شدن خونواده ها تموم بشه!!

همین ارزشهای قراردادی که زمونی برای زندگی بهتر طراحی شده بودن حالا شده بود بلای جامعه! همه از نقش خودشون ناراضی و گله مند ... داد همه در اومده بود ولی با این وجود بازم فکر میکردن که ارزشش رو داره که عمرشون تباه بشه ولی به ارزشهای بیشتری برسن! از خود راضی

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۳/۱ توسط محمود | پيام ها ()

شما یه لحظه تصور کنین که همه باید و نبایدهای تمدن از بین بره و ما برگردیم به دوران قبل از تمدن و مثل قبایل بدوی زندگی کنیم اونوقت زندگیمون چطوره؟

اصلاً بریم تو همون دوران ها .. ها؟

یه قبیله ای اعم از زن و مرد دارن تو یه منطقه حاصلخیز (از طریق کشاورزی و ..) زندگی میکردن.

تو این قبیله بدلیل اینکه اصل و نسبها مشخص بشه افراد طبق قراردادی تصمیم میگیرن که قانون ازدواج رو شکل بدن و همین باعث میشه که خونواده شکل بگیره اما بدلیل اولاً غریزه جنسی قوی و ثانیاً کشش بین زن و مرد هر لحظه ممکن بود خیانتی شکل بگیره، دوباره طبق قرارداد جدیدی، زن و مرد اختیار داشتن که کمی از جمع فاصله بگیرن و خانه و محل سکونت شکل گرفت.

اما تا همین مقدار هم تضمین کننده نبود و احتمال خیانت میرفت. این بود که طی قرارداد جدیدی، وفاداری اهمیت بیشتری پیدا کرد تا جایی که خائن تنبیه میشد. اما تنبیه بدنی هم کافی نبود! و مردم طی قرارداد جدیدی آبرو رو وارد قضیه کردن تا چفت و بست ها محکمتر بشه و شخص خائن پیش مردم بی آبرو بشه و یه چهره زشت و منفور پیدا کنه.

(البته این آبرو برای موارد دیگه مثل امانتداری، خوش قولی و غیره هم به کار رفت)

بدلیل برقراری امنیت قبیله، قرار شد که یه عده دارای اختیارات بیشتری باشن و بدین ترتیب قدرت شکل گرفت.

کم کم این قراردادها که در راستای هدف "زندگی بهتر" بسته شده بودن خودشون هدف شدن!

"قدرت" دیگه وسیله نبود بلکه هدف شد!

کم کم تمدن شکل گرفت و روستا و شهر و کشور پدید اومد. خاک بیشتر، توهم قدرت بیشتر بود! این شد که سلاطین شروع به کشورگشایی کردن و جنگها و مصیبتهای فراوونی به بار اومد!!

البته بعدها سلاطین خودشون به این توهم پی میبردن و وقتی شورش یا خیانت میشد و سلطنتشون به باد میرفت به پوچی این توهم پی میبردن ـ هر چند دیر! ـ

کم کم مردم از اصالت خودشون فاصله گرفتن. اگه اسب سواری یه ورزش مفید برای جسم و لذت و تفریح بود، بعدها وسیله رقابت و مسابقه شد و درگیریها و دشمنی هایی رو بین مردم برانگیخت. (مث الان که فوتبال دیگه گاهی ورزش نیست یعنی در واقع جنبه ی ورزشیش رفته!)

دیگه ارزشها وسیله ی زندگی بهتر نبود بلکه کلاً زندگی شد همون ارزشها ! مثلاً خیلیها برای رسیدن به قدرت بیشتر، حاضر بودن زندگی خودشون و بقیه رو بخطر بندازن! بخاطر رسیدن به شهرت و محبوبیت بیشتر، حاضر شدن که تموم عمر زندگی رو برای خودشون و بقیه سخت کنن!

دیگه مهم نبود که مردم با هم خوب باشن یا نباشن، مهم همون ارزشها بود. کم کم رسم و رسوم و سنتهای دست و پاگیر اومد وسط تا این ارزشها سهل الوصول نباشه. مثلاً مراسم عروسی دیگه اون زیبایی اولیه رو نداشت و راحتی عروس و دوماد و حاضرین هدف نبود بلکه مهم همون ارزشها بود. باید عروسی طوری برگزار میشد که ارزشهای بیشتری جمع آوری بشه و زیاد مهم هم نبود که بقیه در رنج و زحمت باشن یا نباشن!

پ.ن:

1ـ این فرضیه ربطی به نظریه جنسی فروید نداره.

2 ـ در مثل مناقشه نیست و بخود مثال گیر ندین، مثال واسه روشن شدن موضوع بود همین و بس. لبخند

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۳۱ توسط محمود | پيام ها ()

یکی از خصوصیات آدمای امروزی اینه که زیاد فکر میکنن در واقع فکر میکنن که با "زیاد فکر کردن" میتونن زندگی بهتری داشته باشن و در "کسب جلال و عظمت" موفقتر باشن. (چیزی که کارن هورنای روش تاکید داره و این عظمت خواهی رو تو شخص نوروتیک به وفور میشه مشاهده کرد)

من میام یه داستان مینویسم و حسابی ازش تعریف میشه بعد هی فکر میکنم که چطور یه داستانی بنویسم که اصلاً بپکونه! یه چیزی تو مایه های همینگوی یا بالاتر ... بعد میبینم داستان بعدی من تقریباً همون کیفیت داستان قبلی داره یعنی چیزی اضافه نشده.

یعنی برخلاف عقیده بعضی از جوونا با فکر کردن تنها نمیشه شگفتی خلق کرد. من نمیتونم با فکر کردن زیاد یه رمان در حد بالزاک بنویسم بلکه عوامل زیادی هستن که من ازش غافلم.

آخه گاهی آدم فکر میکنه که بهتر از اون چیزی که هست میتونه عمل کنه

مثلاً تو مسابقه فوتبال طرف پیش خودش فکر میکنه که موقع بازی چه ها خواهد کرد .. بعد از بازی با ناامیدی میبینه که نه! کیفیت بازیش مث همیشه بود و فرق چندانی نداشته.

من قبلاً در مورد "خودایده آلی" و "خود واقعی" صحبت کرده م.

"خودایده آلی" اون تصویر قشنگیه که آدم سعی میکنه بهش برسه و "خودواقعی" که از اسمش معلومه دیگه یعنی آدم همونجور که هست.

آدم هی سعی میکنه که کاراش بحد خودایده آلیش برسه ولی میبینه که نه! تو همون "خودواقعیش" مونده و هر چقدر فکر میکنه و مغزش رو بکار میبره فایده ای نداره. (در واقع هیچ آدمی بالاتر از توان واقعی خودش نمیتونه عمل کنه)

پس چرا ما اینقد فکر میکنیم؟!

زندگی همینه! همینقدر که لیاقتش رو داشتیم و همینقدر که توان ذهنی و بدنیمون بوده .. پس اینهمه حسرت خوردن و خود رو ملامت کردن به چه خاطره؟

مگه تو میتونی بالاتر از اون چیزی که در توانته باشی؟

البته اینو با پیشرفت خواهی اشتباه نگیرین. آدم در حد توان خودش میتونه پیشرفت کنه نه بیشتر!

یه سوال دیگه هم میمونه و اونم اینکه:

پس اینهمه انتظارات مردم از ما چیه وقتی که توانمون تا این حد بیشتر نیست؟!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢٩ توسط محمود | پيام ها ()

دین اسلام یه خصیصه خوبی داره به اسم "برابری و برادری"

که میگه همه مسلمونا با هم خواهر و برادرن و همه هم با هم برابرن

یعنی دو چیزی که تو جامعه ما خیلی کم وجود داره!

اولاً که خواهر و برادرا رو از هم جدا کردن یعنی اسلام زنونه و مردونه شده! بعد هم بین اسلام زنونه و مردونه اختلاف افتاده! و بعد هم تو خود قسمت زنونه و مردونه هم بین خودشون مشکل افتاده! یعنی اونجور که باید مردها با مردها و زنها با زنها هم خوب نیستن!

برابری تقریباً اسمش جا افتاده وگرنه هنوز هم بعضیها به پسر اهمیت بیشتری نسبت به دختر میدن. خیلیها برترن خیلی کهترن! طرف چون ارث باباش بهش رسیده و پولداره، برتره! ولی اون یکی که دستش تنگه، خاک بر سره!!!

در واقع بیشتر بجای "برابری و برادری" جامعه بسمت و سوی "برتری و کهتری" پیش رفته.

بجای دوستی، "برتری طلبی" جا افتاده!

و همین برتری طلبی خودش یکی از عوامل اصلی تفرقه و دشمنی بین آدماست.

اگه رابطه روی "دوستی" بچرخه، من با شما خوبم و شما هم نسبت به من محبت دارین

ولی اگه رابطه بره رو "برتری طلبی" اونوقت من هر کی سعی میکنه که خودشو برتر نشون بده و طرف مقابلش رو تحقیر و کوچیک کنه.

این برتری طلبی میاد دوستی رو از بین میبره

مثلاً اگه تو شهری، فرهنگ بر اساس "دوستی" باشه، مردمش سعی در خوشحال کردن و شادکردن همدیگه دارن. مثلاً اگه دخترا بخاطر حیاشون مجبورن کمی پوشیده تر باشن از اونور فامیلشون سعی میکنن که با محبت و توجه بیشتر اونا رو شاد نگهدارن

اما امان از وقتی که فرهنگ یه شهر بر اساس "برتری طلبی" باشه! اونوقت دختر مایه ی ننگه و جنس ضعیفتره! دختر رو باید خونه نشین کرد تا فساد تو جامعه برقرار نشه. فک و فامیل به انواع طرق و روشها سعی میکنن که بهش نیش بزنن و کوچیکش کنن و تحقیرش کنن .. و محرومش کنن از هر چیزی! از مجبتشون، از توجهشون، از گرمی و دوستیشون ...

یعنی در حالیکه میتونن این کارا رو بکنن ولی نمیکنن! چرا که برتری طلبی اینجور به افراد القا میکنه که "تو برتر از اونا هستی، اونا اصلاً بحساب نمیان و بهتره برن یه خاکی تو سر خودشون بکنن!"

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢٢ توسط محمود | پيام ها ()

"موفقیت" در عین حالی که واژه هیجان برانگیزی است در عین حال هم مخرب و ویرانگر است. در طول تاریخ بسیاری از مردم برای رسیدن به موفقیت سر یکدیگر را زیر برف کرده اند و میکنند!

در واقع وجه بارز موفقیت این است که شما از بقیه جلو بیفتید اما وجه مخفی آن این است که بقیه را به عقب پرت کنید. البته از راههای بهتری نظیر زیرآب زدن، رشوه یا کارهای دیگری نیز در جهت موفقیت میتوانید انجام بدهید.

از اینها گذشته، کتابهای زیادی در مورد "موفقیت" نوشته شده است. البته هیچ کدام از این کتابها مستقیماً نگفته است که سر بقیه را زیر برف کنید و یک وجهه خوب و عامه پسند از خود نشان داده است.

اعتراف میکنم که خودم قبلاً از این کتابها زیاد میخواندم و وقتی کله ام از "موفقیتها" پر میشد حالت نشئگی به من دست میداد. از اینکه با "فکر کردن" میتوانستم پولدار شوم مشعوف میشدم.

نمیدانم کتابهایی مثل "فکر کنید و پولدار شوید" "اسرار ذهن میلیونر" یا از این دست کتابها خوانده اید یا نه ولی من زیاد خوانده ام. راستش را بخواهید من پولدار که نشدم هیچ یک بار در شیراز ساکم را همراه پولم بردند!

بعدها اعتمادم نسبت به این کتابها از بین رفت و اگر داخل کتابی میخواندم که "قدرت فکر. شما قدرت برتر هستید" انگار که نویسنده به من طعنه میزد که "شما از همه خرتر هستید!"

استادمان یک بار به ما گفت که نویسنده این کتابها برخلاف عقیده خیلی از جوانها روانشناس نیستند. من اعتقاد دارم که بهتر است با واقعیت ها کنار آمد. با فکر کردن پولدار نمیشویم باید کار کرد، کار! و

این نظریات دلخوشکنک را باید دور ریخت.

اعتقاد به اینکه قدرت فکر بسیار نامحدود هست و اعتقاد به اینکه "غیرممکن غیرممکن است!" همانقدر مضر است که ما فکر کنیم هیچ کاری از دست ما ساخته نیست. این افکار به انسان یک بینش غیرواقعی میدهد که او اگر بخواهد، میتواند هر کاری بکند و در واقع "خواستن توانستن است" اما واقعیت موجود این است که هر محیطی یک سری ضعفها و محدودیتهایی دارد که نمیگذارد این خواستن، توانستن بشود.

در واقع کسانی که به این نظرات ایمان دارند همیشه بین قدرت فوق العاده و ضعف مفرط در نوسان هستند. بعضی از آنها در حالیکه شب و روز به خودشان تلقین میکنند که خوشبخت هستند، خوشبخت هستند، خوشبخت هستند ولی بدبختی از سر و رویشان میبارد. اصلاً قیافه شان داد میزند که همه این تلقینات، دروغین هستند.

از قدیم گفته اند که "دو صد گفته چون نیم کردار نیست" پس بهتر است که به جای این حرفها در پی عمل بدویم.

 پ.ن: استفاده از زبون رسمی این و پست قبلی (دبی) بخاطر این بود که هر دو رو واسه نشریه فرستاده بودم.

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢۱ توسط محمود | پيام ها ()

جای هیچ شکی نیست که دبی روی مسائل مالی و اقتصادی شهر ما تاثیر مثبتی داشته است. فرصتی برای شغل جوانان و بازار کاری تقریباً مطمئن باعث شده است که حتی بعضی از نوجوانان هم در آن سنین کم به سمت این شهر متمایل شوند. هر چند که بهرحال از جاذبه های توریستی و مکانهای تفریحی و دیدنی عروس امارات نمیشود گذشت، همچنین سنترهای بزرگ و اجناس عالی و بعضاً ارزان قیمت آنجا، فرصت مناسبی برای خرید فراهم می آورد.

اگر موقتاً از مسائل اقتصادی و تفریحی دبی صرف نظر کنیم آیا در زمینه های دیگر تاثیر مثبتی روی شهر ما داشته است؟ از نظر سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، مذهبی و غیره چطور؟

معمولاً گراشیها در دبی کاری به سیاست ندارند و آنقدر مشغول کارهایشان هستند که فرصت زیادی برای فکر کردن به این مسائل ندارند.

از نظر اجتماعی هم همانطور، چرا که چسبیدن به شغل باعث میشود فرد از اجتماع کمی دور بماند و داخل گروهها و اجتماع مردم نشود.

از نظر مذهبی که نیاز چندانی به گفتن ندارد چرا که هر کسی در آنجا باید ایمانش را حفظ کند و سرش توی کار خودش باشد تا به گناه نیافتد.

در واقع از نظر سیاسی و اجتماعی و مذهبی، دبی تاثیر مثبتی روی شهر ما نداشته است.

اما قضیه فرهنگ جداست چرا که فرهنگ هر شهری، خواهی نخواهی روی مردمش تاثیر میگذارد، از حرف زدن ساده گرفته تا رفتارهای پیچیده تر. در واقع فرهنگ جزء جدایی ناپذیر هر قوم و ملت و کشور است و هیچ جایی نیست که تعدادی آدم در آنجا زندگی کنند و فرهنگ مخصوص بخود نداشته باشند.

فرهنگ بازاری دبی را میشود نوعی فرهنگ ارباب ـ رعیت در نظر گرفت مگر اینکه کسی خودش آنجا مغازه داشته باشد که تازه میشود ارباب! وگرنه مجبور است که نقش رعیت را بپذیرد و شاگردی کند.

من به مدت کوتاهی در دبی مشغول بکار بوده ام و میدانم که در بعضی جاها قانون جنگل حاکم است و شخص باید گرگ باشد تا خورده نشود.

در آنجا کسی بابت کاری که میکنید از شما تشکر نمیکند. کمتر کسی پیدا میشود که به حرفها و درددلهای شما گوش کند و اکثراً به کار خودشان چسبیده اند و در واقع رفاقت و دوستی در بیشتر جاهای دبی معنا ندارد و یکسره کار است و کار.

بی شک دبی یکی از عواملی بوده که سطح سواد کلی ما را پایین آورده است. نه تنها از لحاظ علمی بلکه حتی از لحاظ رفتاری هم ضربه خورده ایم. وقتی پدر خانواده مدت زیادی در خارج کشور مشغول بکار است، مادر مجبور است که یک تنه هم مادری کند هم پدری. در واقع او برای اینکه خانواده را کنترل کند مجبور است که بجای پدر، بچه ها را تنبیه و توبیخ کند و این ممکن است با روحیه لطیف مادرها سازگار نباشد و آنها را دچار سرخوردگی و عذاب وجدان کند و همین حالت بد روحی آنها دوباره باعث میشود که رفتارهای به نسبت بدتری از قبل انجام بدهند و این چرخه مرضی همین طور تکرار بشود.

وقتی که مرد از سفر بازمیگردد طبیعتاً دوست دارد که مدتی از جار و جنجال دور باشد و در آرامش بسر ببرد. او ممکن است حتی حاضر به رفع مسائل و مشکلات داخل خانه نشود و همه را به دوش زن بسپارد در نتیجه زن احساس کند که با وجود همسر مشکلاتش بیشتر از قبل هم شده است. حتی ممکن است که داخل خانه زن سالاری رواج پیدا کند و مرد ترجیح بدهد آن چند ماه مرخصی را بهیچ مسئولیتی سپری کند.

البته همین امر باعث میشود که زنهای ما مردتر از قبل بشوند و از آن حالت زنانگی طبیعی خودشان خارج بشوند. زنهایی که از محبت شوهر سیراب نشده اند و در عوض یک تنه با مشکلات زندگی میجنگند.

معمولاً شخص در دبی یاد میگیرد که منفعت طلب باشد یعنی حالت گیرندگی داشته باشد. اگر هم کمکی به کسی میکند عوضش کمک بزرگتری نصیبش بشود. اگر لطفی در حق کسی میکند متوقع است که لطف بزرگتری شاملش شود و این با حالت گشودگی فرق دارد. در واقع فرد گیرنده وقتی با کسی ارتباط برقرار میکند در این فکر است که آن شخص چه نفعی برایش دارد ولی فرد بخشنده یا دهنده به این فکر میکند که چه نفعی میتواند به او برساند یا لااقل با حرفی یا لبخندی خوشحالش کند.

مطمئناً اگر بجای دبی، مردم شهر ما به مشاغلی که حس تعاون و دوستی در آن حکمفرماست روی می آوردن امروزه ما از نظر اخلاقی جلوتر بودیم. فرضاً اگر گراشیها بجای رفتن به دبی فرصت اقتصادی خوبی بدست می آوردند که در یکی از روستاهای شمالی کشور به کار کشاورزی و ماهیگیری مشغول میشدند، آنوقت هم روحیه بهتری داشتند و هم از لحاظ روانی در سطح بهتری قرار داشتند و همین باعث میشد که خودبخود نشاط و روحیه بیشتری به شهر تزریق کنند.

در کل بخواهیم نتیجه گیری کنیم دبی در زمینه مسائل اقتصادی و تفریحی تاثیر مثبت و در زمینه مسائل سیاسی تقریباً بی تاثیر و در زمینه مسائل اجتماعی و مذهبی و علمی و فرهنگی تاثیر منفی روی شهر ما داشته است.

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٧ توسط محمود | پيام ها ()

کسی که هیچ نقابی رو صورتش نزده خیالش از بابت حرف مردم راحته

مثلاً یه آدم معتاد و مشروبخور و دزد و عوضی که پیش همه مردم چهره شده، دیگه خیالش از حرف مردم راحته!

مثلاً کسی تو خیابون بهش گفته:

"مرتیکه دزد عوضی معتاد!"

میگه: آخ دمت گرم رفیق همو خودشه! تازه مشروبخور هم هستم!

یعنی او چیزی برای از دست دادن نداره و چیزی از کسی مخفی نکرده و خودشه و خودش!

اما ماها که هر کدوم یه نقابی رو صورتمون زدیم، میترسیم کسی چهره پشت نقابمون رو ببینه.

در کل کسی که با یه حرف مردم از این رو به اون رو میشه معلومه که با خود واقعیش، سالها فاصله داره

کسی که میگه: "من خودم هستم" رو با یه انتقاد کوچولو امتحان کنین، اگه برآشفته شد و عصبانی بدونین که این خود واقعیش نیست بلکه غرورشه که داره حرف میزنه!

اونایی که نقاب ضخیمتری دارن بیشتر میترسن حتی ممکنه شب خوابشون نبره یا اینکه کلاَ‌ زندگی براشون سنگین باشه.

هر لحظه از این میترسن که مبادا یه بابایی بیاد بلوفها و چاخانهاش رو رو کنه و ژیش مردم روسیاه بشه.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٢ توسط محمود | پيام ها ()

یه مدت دنبال این بودم که ته و توی فرهنگ گراشی رو در بیارم البته بخاطر دل خودم!

اینجور هم که فهمیدم خیلی از کاربرای اینترنتی همشهریم دل خوشی از فرهنگ این شهر ندارن. اگه بخوام یه تحلیل آماتوری بکنم باید بگم که:

فرهنگ ما پر از تضاد و تناقضه!

به آدم میگه ساده زندگی کن ولی زرنگ باش!

با همه خوب باش ولی به کسی اعتماد نکن!!

به آخرت فکر کن ولی تا میتونی دنبال پول برو !

تعجبی نداره که وقتی فرهنگ شهر اینجوری باشه آدمای اون شهر هم پر از تضاد باشن.

اگه کسی با شما بد حرف میزنه شما با لحن بدی بهش جواب بدین ممکنه بعدش پشیمون بشین. اگه چیزی هم نگین باز ممکنه بعدش پشیمون بشین که چرا از خودتون دفاع نکردین!

اگه یه کاری رو بکنین ممکنه ناراحت بشین، اگه اون کارو انجام بدین بازم ممکنه پشیمون بشین!

فرقی نمیکنه شما خوب باشین یا بد، بهرحال پشت سر شما حرفهایی زده میشه! هزار سال هم توی این شهر زندگی کنین بازم نمیتونین یه شیوه بی عیب و نقص واسه ارتباط با بقیه پیدا کنین چرا که فرهنگش کشمشیه!

تو این فرهنگ که بیشتر بر محور رقابت و برتری میچرخه، حسادت یه امر کاملاً طبیعیه ولی فرهنگ میگه "حسادت نکن خوب نیست!"

آخه مرد مومن! تو از یه طرف حسادت بکن و به بقیه برس، از یه طرف میگی حسادت نکن و چشمت به مردم نباشه؟؟؟!!!

تعجبی نیست که آدما دچار سردرگمی و حیرانی باشن، نمیدونن باید چی کار کنن خوب باشن، هر کاری میکنن بازم اونجور که میخوان نمیشه، با مردم هر جور رفتار میکنن بازم مشکل پیش میاد .. اینکه تو این وضعیت مردم دائم تنش و ناراحتی داشته باشن طبیعیه!

تو این اوضاع قاراشمیش! به ما میگن برو پیشرفت کن و از بقیه جلو بزن ولی خودشون سنگ میندازن جلوی پای آدم!

میخوای یه کار فرهنگی بکنی چپ و راس ازت ایراد میگیرن، رو سرت هوار میشن!

تشویقت میکنن که برو امر به معروف و نهی از منکر بکن ولی تهدید میکنن که اگه از ما انتقادی کردی پوستتو میکنیم!

اصلاً یه وضعیه که شما هر جای این فرهنگ رو درست کنی یه جای دیگه ش خراب میشه!

اگه بخاطر رفاه خال شهروندان چند تا دستفروش بیاد تا خیابون جنسای ارزون بفروشه، مغازه دارا دادشون در میاد! همینجور برعکس اگه بخاطر رفاه حال مغازه دارا جنسا گرون بشه مردم صداشون درمیاد!

شما بیا یه کتابخونه بزرگ و مجهز تو گراش بزن یه عده میگن به به چه چه! یه عده میگن کی کتاب میخونه حالا، اینا همش اسرافه! (اگه نگن اینا همش ریاکاریه!!!)

کلاً هر کاری بکنی یه عده معترض هستن! اصلاً فرهنگ همینه پر از تضاد و تعارض .. حالا مردی برو فرهنگ سازی کن!!

 

***

 

البته من گیر میدم به فرهنگ گراشی منظورم این نیست که جاهای دیگه همه چی گل و بلبله، بلکه اونا هم مشکلات خاص خودشون رو دارن.

مثلاً یه دختر و پسر تهرونی ممکنه مجبور باشه که رو مد بچرخه، یعنی حواسش دائم به این باشه که چه لباسی یا چه چیزی مد میشه و چی ها از مد میفته و خلاصه به روز باشه.

گاهی وقتا یه دختر بالاشهر تهرونی (یا شیرازی و کلاً شهرای بزرگ) مجبوره که مانتوی تنگ و کوتاه بپوشه چرا که اگه این کارو نکنه دوستا و همسالاش مسخره ش میکنن و تو جمعشون راش نمیدن و تنها میمونه. این دختر ممکنه بدلیل حیای ذاتیش، واقعاً از این نوع پوشش معذب باشه و جایی که مردا هستن هی سعی کنه مانتوش رو یه وجب پایینتر بکشه ولی چیکار کنه مجبوره! (شاید اگه تو گراش زندگی میکرد با کمال میل چادر سرش میکرد ولی اونجا فرهنگ فرقه و فشار روش زیاده)

ما تو گراش زندگی میکنیم و بعضاً فرهنگ اونجاها بنظرمون عجیب میاد در حالیکه اگه اونجاها زندگی میکردیم از فرهنگ گراش تعجب میکردیم!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٩ توسط محمود | پيام ها ()

حسش نیست!

چیزی بنویسی یا ننویسی .. چه فرقی میکنه

اصلاَ‌ انگار بازار وبلاگ نوردی در هم پیچیده شده!

اون شور و شوقی که باید واسه وبلاگ داشته باشم رو ندارم.

نه خیلی وبلاگا رو میخونم و نه خیلی حال وبلاگ نویسی دارم.

امان از دست این فروم ها و انجمن ها که بچه ها دور خودش جمع کرده و وبلاگا رو کمرنگ کرده.

از رایانت و اچم نت بگیر تا فیس بوک و قس علی هذا !

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٧ توسط محمود | پيام ها ()

یادگرفتن رو میشه دو جور تعبیر کرد یکی اینکه من بیام یه نظریه رو از حذف کنم تموم شد رفت و دیگه اینکه علاوه بر حفظ کردن تو بحر و عمق مطلب هم برم.

مثلاً من نظریه های فروید رو خوندم و از حفظم ولی نمیتونم درباره ش زیاد توضیح بدم چونکه زیاد تو عمق این نظریات وارد نشدم بلکه اومدم مثل آدمی که اجناس رو انبار میکنه همه نظریات فروید رو تو مغز خودم چپوندم!

مشکل آدمی که دنبال پرستیژ میگرده همینه. او دنبال خود علم نیست بلکه دنبال فوایدشه دنبال مدرکشه. او علم رو واسه فخرفروشی میخواد واسه به به و چه چه مردم میخواد. اگه کتاب مینویسه بخاطر تحسینِ مردمه. اگه شعر و داستان مینویسه بخاطر به به و چه چه حاضرینه.

در نتیجه چنین آدمایی کتابخونه شون رو پر میکنن از کتابای نفیس و توچشم برو! نمیدونم کتابهای زرکوبی شده، کتابای اصیل ایرانی مثل شاهنامه و خلاصه همه کتابای باارزش. او ممکنه همه کتابا رو هم بخونه ولی چون سرسری فقط خونده چیز زیادی نمیفهمه. مث آدمی که اسم تموم دریاهای دنیا رو بلده ولی هیچوقت تو دریا شنا نکرده.

حافظ و مولوی خونده ولی نمیدونه که پشت این اشعار چه دریایی نهفته است!

شما اگه فرضاً کتاب "جمهوری" افلاطون رو یه بار بخونین اطلاعاتتون میره بالا ولی اگه همون کتاب رو صد بار بخونین بینش جدیدی پیدا میکنین. کتاب رو نباس قورت داد بلکه باید فهمید.

چه فایده وقتی من تموم نظریات فروید و هگل و مارکس و هیوم و کانت و ... همه رو بدونم ولی درک نکنم. چه فایده وقتی نتونم نظریات فروید رو روی خودم و روی گراشیها به عینه مشاهده کنم؟

اگه کسی اشعار مولوی میخونه خیلی خوبه، میتونه بعنوان یه تصویر خوب بره واسه همه جار بزنه و به به و چه چه مردم رو دریافت کنه ولی از اون بهتر اینه که بارها و بارها و ساعتها بشینه یه بیت مولوی رو بخونه بفهمه این بابا اصلاً داره چی میگه! بفهمه اگه مولوی میگه:

پیش چشمت داشتی شیشه کبود / لاجرم دنیا کبودت می نمود

این "شیشه کبود" چیه؟ یه سال دو سال ده سال روش فکر کنه که این شیشه کبود چیه؟ اونوقت ممکنه عمق مطلب رو درک کنه وگرنه این که یه آدمی زور بزنه و همه دیوان مولوی رو هم از حفظ کنه چه فایده!! سوال

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ توسط محمود | پيام ها ()

طرف باباش چوپون بوده حالا یه عمر بار حسرت و حقارت رو دوششه که چرا باباش چوپون بوده در حالیکه بابای فلانی سرهنگ بوده! طرف یه شغل سطح پایین (؟!) داره واسه همین تو جمع دکتر مهندسا کلی خجالت میکشه از خودش از شغلش ..

طرف یه سری استعدادها داره ولی واسش بس نیست مثلاً فوتبالیست خوبیه اما میخواد فراتر از خودش بازی کنه. بجای اینکه مثل آدم دریبل بزنه میاد مثل فلان بازیکن خارجی هی یه پا دو پا میکنه و تکنیکهای جورواجور درمیاره جوری که هم اعصاب همه رو خورد میکنه و هم کیفیت بازیش میاد پایین و توپ رو خراب میکنه.

چطور میشه اینقد دنبال تصویرها سگدو نزد؟ چطور میشه که با خیال راحت و روانی آرام زندگی کرد و از زندگی لذت برد؟ چطور میشه که اینهمه اعصاب خوردی اینهمه عجله اینهمه شتاب و حرص رو از بین برد؟

که چی من بیام یه نظریه ای از خودم ارائه بدم که دنیا رو تکون بده؟ که اسم من بره صفحه اول روزنامه ها؟ خب بعدش چی؟ بعد از اینکه عین خر کیف کردم و مردم کلی تحویلم گرفتن بعدش چی؟ آیا فرداها نمیام دوباره اون تیکه پاره ها رو نشون مردم بدم که آهای من همون کسی بودم که این نظریه رو دادم؟ نمیام دستم رو جلوی مردم دراز کنم که کمی شخصیت واسم قائل باشن و منو بازم اون بالا قرار بدن؟

ها؟

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ توسط محمود | پيام ها ()

 

 

البته ممکنه یه پسری بخاطر اینکه تو بچگی زیاد تو سرش زدن که "تو هیچی نمیشی .. تو آدم نمیشی .." عقده ای شده باشه و تو بزرگی بخواد بهمه ثابت کنه که چقدر اشتباه میکردن. حتی ممکنه برای تصویر "دکترا" هم کافی نباشه بلکه هنرمند، سیاستمدار، ورزشکار مطرح، میلیونر و کلاً همه چی داشته باشه. تصاویر برای او شاید از طلا واسه خانمها با ارزشتره! دیگه مهم نیست چه تصویری باشه او فقط میخواد!

اگه جایی کلاس پیانو باز کردن و پیانو خودش خیلی کلاس داره بهر دری میزنه تا پیانو رو یاد بگیره. این کار او نه از روی علاقه و شوقه بلکه از روی حرصه! او ممکنه میلیونر باشه ولی بازم حرص بزنه میلیاردر بشه و هیچوقت هم از پولاش لذتی نبره.

آقای مصفا میگه که ما آدمای امروزی "گدای شخصیت" شدن یعنی بشدت دنبال مزیتهای اجتماعی میدون تا بلکه هویت و شخصیتی برای خودشون فراهم کنن. یه بابایی خودشو میکشه تا یه پست مهمی بدست بیاره چرا؟ چون میدونه اگه فرضاً رییس فلان جا بشه شخصیت پیدا میکنه و مردم احترامش میذارن (؟!) اینه که حس میکنه شخصیت فعلیش هیچه! پوچه و بدرد نخوره! باید با پاچه خواری و هر ترفندی شده خودشو تو یه اداره یا یه پستی جا کنه.

یعنی جامعه انگار یه گودالی واسه همه ما کنده و ما توی این گودال دست و پا میزنیم که خودمون رو بکشیم بالا وگرنه اون پایین گم میشیم و کسی هم ما رو تحویل نمیگیره.

یادمه قبلاً که کمی فوتوشاپ کار میکردم یه بابایی که مهندس بود یه طرحی از من میخواست و اصرار داشت که اسمش تو چشم باشه. من بعمداً عبارت "مهندس فلان .." رو پررنگ کردم و حسابی هم خوشش اومد.

همین! همینکه مردم بدونن ما چه مدرکی داریم، چقدر پول داریم، چقدر مقام داریم ما رو خوشبخت میکنه!

 از اونور اگه پول و مقام و اینا رو نداشته باشیم بازم همینکه مردم بدونن ما چقدر خاکی هستیم، چقدر خداجو خداپرست هستیم، چقدر عاقل هستیم (چقدر من روانشناس و دانا هستم!) بسیار بسیار کیف میکنیم!
شما پول دارین میاین پولتون رو برخ من میکشین، من علم دارم میام شما رو روانشناسی میکنم، یارو اهل نماز و مسجده میاد واسم روضه میخونه، فلانی رییس فلانجاست میاد هی پز میده، پشمانی! هیچی نداره ولی میاد از پسرعموی ننه ی مادرزنش تعریف میکنه که تو بریتیش انگلند! داره فوق تخصص میخونه ...

مجبوریم؟ ها؟

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ توسط محمود | پيام ها ()
قالب وبلاگ