يه گراشي دانش پژوه

ما گراشیها کمی بدبین هستیم! منظور من از بدبینی لزوماً یه چیز زشت و ناپسند نیست بلکه منظور اینه که بدیها رو ما بیشتر از خوبیها میبینیم. مثال میخوایین؟

شما یه توک پا برین تو انجمن رایانت گراشیها ببینین چقد از شهر و آداب و رسوم شهر انتقاد شده!

راه دور نریم همین من و شمای گراشی! چقد انتقاد میکنیم؟ چند تا پست قبلی وبلاگم رو بخونین ـ محرم و سهمیه شیر ـ فقط انتقاده! و خب شما از نوشته من خوشتون اومد؟ اگه من از قشنگیهای عزاداری و مردمان خوبش مینوشتم موافق بودین یا مخالف؟ چیزی که تو وبهای همشهری میبینم اینه که اکثراً مخالفن یعنی این عزاداریها رو بیشتر ریاکاری و فاقد شعور واقعی میدونن و خب ناراضین. (اصلا ما گراشیها از چی راضی هستیم؟)

این بدبینی ها البته به آدما هم منتقل شده. یعنی مثلاً بچه ها یاد گرفتن که بدبین باشن مثلاً با غریبه ها حرف نزنن، شب تنها بیرون نرن و ... حتی این بدبینی به در و همسایه هم کشیده شده و بعضاً اقوام نزدیک بهم اعتماد ندارن.

اما این بدبینی خاصیتی هم داره؟ خب .. شاید یکیش این باشه «جلوگیری از ضرر» یعنی نباید به کسی اعتماد کرد نباید به کسی رو داد نباید با همه صمیمی بشین نباید ... تا ضرر نکنین! (کلاهتو سفت بچسب زندگیتو بکن!)

البته چوب این بدبینی رو خود ما گراشیها میخوریم. ما تا وقتی کسی کار خارق العاده نکنه ستایشش نمیکنیم. تا وقتی لطف بزرگی در حق ما نکنن ...

البته یه چیزی موند که بگم .. مردم حق هم دارن! چون تو این دوره زمونه گاهی خوبی رو با بدی جواب میدن. مثلاً یکی سعی میکنه که با خوشرویی با مردم برخورد کنه ولی اونا میان سوارش میشن! و این بابا برا اینکه نذاره اونا به حریمش بیشتر از این وارد بشن مجبوره که بداخلاقی کنه.

این روزا که به بعضی بچه ها نمیشه روی خوش نشون داد چون بچه ن نمیفهمن. حالا با بزرگترا که میفهمن (یا خیلی میفهمن!) باید چطوری برخورد کرد؟

این مشکل راه حلی هم داره؟

 

پ.ن:

این بدبینی به خود آدما هم ضربه میزنه. الان چقدر از جوونای ما احساس حقارت میکنن و چقدر خودشون رو گناهکار و بدور از رحمت خدا میبینن؟ چقدر خودشون رو دست کم میگیرن؟ اینا از بیرون به ما القا شده یا از همین مردم خودمون؟متفکر

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ توسط محمود | پيام ها ()

امتحان فارسی داشتیم. صندلی من به شماره فلان تو یه راهروی باریکی بود که تو هر ردیف فقط دو تا صندلی جا میشد. اگه قبلاً اومده باشین پیام نور اوز میدونین که تعداد دانشجوهای دختر تقریباً چند برابر پسراست! تو راه یکی از همکلاسیهام که نمیدونم کجاییه حتی اسمش هم یادم نیست با خوشرویی با من صحبت کرد. نمیدونم چیه که این دختر اینقده به من لطف داره. منم که زیاد روم نشد باهاش صحبت کنم رفتم رو صندلی خودم نشستم بعد حس کردم که برخورد من درست نبوده اینه که واسه اینکه یه چیزی بگم سرم رو برگردوندم و ازش پرسیدم دختران آتش اثر کیه؟ (نویسنده اش یادم رفته بود) همینجوری پرسیدم!

اون خانم خودش نمیدونست و از یکی دیگه سوال کرد. بعد یه خانمی از عقب پا شد رفت جلو که بپرسه این دختران آتش اثر کیه. بعد دیدم چن تایی از دخترا از هم میپرسن که این دختران آتش نویسنده ش کیه. بعد از چن نفری که تازه اومده بودن پرسیدن که این دخترای آتش اثر کیه. کم کم کل راهرو سروصدا شده بود! دختر مانتویی از چادریه میپرسید. اون از این میپرسید این از اون میپرسید. یه جوری شده بود که انگار این یکی از سوالات مهم امتحانه. آخر سر خود همون دختره پا شد از ردیف جلویی سوال کرد و اومد بهم گفت که کسی جوابشو بلد نیست!

من که کمی خجالت کشیده بودم. جا داشت همونجا بلند میشدم و میگفتم:

خواهران من .. دانشجویان گرامی! این دختران آتش صرفاً نام یک کتاب نیست بلکه نمادی از خود شماهاست. نمادی از حس همکاری و وحدت و همدلی شما. این همه انسانیت .. این همه نوع دوستی .. در کجا کجای این بیابان لم یزرع پیدا میشود؟

البته همونجور که خودتون فهمیدین من همچین کاری نکردم. اصولاً یه دانشجوی ترم اولی رشته روانشناسی نباید اینقده سوسول باشه!شیطان

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ توسط محمود | پيام ها ()

همین حالا من خبری به گوشم .. به گوشم که نه دیدم یکی از بچه های انجمن رایانت (وت لیپس) لینک داده از سایت قطره که گراش شهرستان شده!

ببینید: http://www.ghatreh.com/news/4653397.html

پ.ن: راست و دروغش با خودتون هورا

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ توسط محمود | پيام ها ()

واسه من هنرمند بودن جالبه. به قولی میگن : باید هنرمند بود و نمیشه هنرمند شد.

خب این واقعاً حرف قشنگیه و هنر کاری به مدرک و این چیزا نداره. مثلاً یه بچه میره بازیگر معروف سینما میشه از اونور بزرگتراش هر چی زور میزنن کسی تحویلشون نمیگیره.

یا نمونه بارزش همین انجمن ادبی خودمون. قبلاً یه خانمی عضو بود به اسم مریم انصاری که هنوز دانشگاه نرفته بود ولی با این وجود شعرهایی میگفت که بعضی لیسانس دارهاش هم توش میموندن. اصلاً همین آقای مصطفی کارگر، اگه اشتباه نکنم از دوران دبیرستان شعر میگفت. درسته که الان لیسانس ادبیات داره و شهرهاش آبدیده تر و ثقیل تره ولی شاید شما از شعرهای قدیمی ایشون بیشتر خوششون بیاد!

اینه که میگن باید هنرمند بود یعنی اون استعداد خدادادی رو یه فرد داشته باشه وگرنه هر چه زور بزنه بجایی نمیرسه. اگه کسی نتونه شعر بگه حتی مدرک دکتراشم شاعرش نمیکنه!

علاوه بر هنر بنظر من ورزش، مهارتهای کلامی و بدنی ... حتی روانشناسی هم کمی فطریه! بعضی آدمها هستن که قشنگ حرف آدم رو میفهمن و هنوز کامل حرف نزده تا تهش میخونن ولی متاسفانه واسه بعضی از روانشناسا باید کلی درباره مشکل توضیح داد تا دوزاریش بیفته!

قدیما خیلی قشنگ گفتن: هر کسی را بهر کاری ساختن.مژه

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ توسط محمود | پيام ها ()

ما وقتی گرسنه هستیم میخوریم!

وقتی اعصابمون خورده میخوریم!

وقتی حوصله کاری رو نداریم واسه وقت گذرونی میخوریم!

وقتی فیلم یا فوتبال میبینیم واسه سرگرمی میخوریم! (تخمک و ..)

وقتی میریم مهمونی و غذای مفتی .. میخوریم!

وقتی یه نوع غذای جدید میارن ...

اصلاً کلاً فکر کردین که ما چقدر میخوریم؟!سوال دلقک

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٧ توسط محمود | پيام ها ()

تو اخبار دیدم که دمای شهر لار بین 6 تا 23 سانتیگراده! باور میکنین 23 درجه سانتیگراد! حالا خوبه تو دبی نیستیم وگرنه یکی تعریف میکرد اونجا پنکه یا کولر روشن میکنن! شاید این چیزا واسه کسایی که اونورا هستن عجیب باشه که تابستون اونا با زمستون ما زیاد فرقی نداره!

راستش من از اول هم حدس میزدم که این " آنفلوآنزا خوکی " با گراشیها اقلاً کاری نداشته باشه. آخه با این دما آنفلوآنزا خوکی که هیچی آنفلوآنزا شتری هم دووم نمیاره! بیخود اینقده ملت ما رو ترسوندن.

یادمه قبلنا زمستونا چقد سرد بود. همین چند سال پیش بدون بخاری آدم تو مغازه یخ میکرد ولی الان یه آفتاب تیزی میزنه انگار تابستونه!

راستش من میترسم! سال به سال انگار داره زمستونا کوتاهتر میشه و تابستونا گرمتر و گرمتر. یادمه تابستون دو سه سال پیش اونقده گرم بود که یارو مثل مرغ پرکنده کارخونه ای میومد جلو کولر وایمیستاد! خود من نشسته بودم چسبیده به کولر گازی ـ که زیاد یخ نمیکرد ـ و اگه چند سانت اونورتر میرفتم خیس عرق میشدم.

فک کنم ده پونزده سال دیگه نشه تابستون اینجا دووم آورد. من به فکر کوچ میباشم!بای بای

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٦ توسط محمود | پيام ها ()

ژان ژاک روسو (j.j.Rousseau) فیلسوف فرانسوی قرن هیجدهم « انسان متفکر را حیوانی فاسد » شمرد و مردم را به سوی ایمان و احساس خواند.

نقل از کتاب کلیات فلسفه

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٤ توسط محمود | پيام ها ()

خب به سلامتی همین دیروز امتحان آخری رو دادم. شب قبلش لوبیا خورده بودم که کمی موند و صبح هم بقیه شو خوردم دیدم معده م سنگینی کرده! فهمیدم اگه اینجوری برم سر جلسه ممکنه خوش یمن نباشه!

اینه که رفتم سراغ یخچال که نوشابه ای آبمیوه ای چیزی ... که دیدم یه آبمیوه جلو چشم من گذاشته شده. اونو گرفتم و همش زدم دیدم قیافه ش زار میزنه! یهو به فکرم رسید  که شاید این مال همون چند ماه پیش باشه. سرشو باز کردم و یه قلپ خوردم دیدم اه ! مث زهر هلائل میمونه! همشو خالی کردم تو سبد کنار دستشویی. بعد ظرف شیر رو درآوردم و گذاشتم رو غاز تا وقتی میرم دستشویی و برمیگردم داغ شده باشه که نشد.

خلاصه اون شیر رو خام خام نوش جان کردم و رفتم سر جلسه که خدا را شکر مشکلی پیش نیومد!

بعد وقتی برگشتم خونه مادرم ازم پرسید که چرا آبغوره رو ریختم دور ؟!

پ.ن: بعد این محمدامین نوبهار میگه من مظلومم! نگو تو اتاقش دو تا یخچال داره پر از آبمیوه و نوشابه های خارجی و ...از خود راضی شیطان

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢ توسط محمود | پيام ها ()

لعنت بر کسی که در این محل آشغال بریزد!

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ توسط محمود | پيام ها ()

خوبی گراش به این است که شهر کوچکی است.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ توسط محمود | پيام ها ()

یه روز یه خرگوشی از تو کوچه رد میشد که دید داخل بستنی فروشی چند تا هویج تر و تازه گذاشتن رفت جلو و همونجور که نیشش باز بود و دو تا دندونش زده بود بیرون، از صاحب مغازه پرسید: هویش دارین؟

صاحب مغازه هم گفت: نه .. اینا واسه آبشون گرفتنه.

خرگوش هم رفت فرداش اومد دوباره گفت:  هویش دارین؟

ـ نه نداریم!

فرداش دوباره همونجور نیشش باز بود گفت: هویش دارین؟

صاحب مغازه هم خرگوشه رو گرفت و برد پشت دخل و دندوناشو از بیخ کشید. بعد دید خرگوشه داره بهش اشاره میکنه گوششو آورد جلو و خرگوشه یواشکی بهش گفت: ببخشین آب هویش دارین!

پ.ن: حالا این قضیه به چی ربط داشت رو بی زحمت خودتون پیدا کنین. بغل

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ توسط محمود | پيام ها ()

تو پست « طبیعت و اخلاق » توضیح دادم که این دو (طبیعت و اخلاق)احتمالا از هم جدا هستن.

یه سوالی که خیلی وقت بود تو ذهنم بود این بود که چرا بعضیها از بعضیها خوششون نمیاد؟

مثلاً میدیدم که یکی از من خوشش میاد و میاد طرفم ولی یکی از من دوری میکنه حتی وقتی میرم پیشش کم محلی میکنه.

خب فرضیات زیادی تو ذهنم بود. یکی اینکه بستگی به پایگاه اجتماعی آدم داره. مثلاً طرف باکلاسه و پولداره و آدم مهمیه و من بی کلاس و ..

بعد دیدم که نه اینجوری هم نیست چون خیلیها براشون این چیزا مهم نیست.

دوم اینکه اخلاق من بده. ولی خب جالب این بود که از همین اخلاق من یه عده خوششون میومد و یه عده نه (پس اینم که نمیشه!)

سوم اینکه اخلاق اونا بده! که اینم نمیشد! چون من گاهی از آدمای لات بیشتر از آدمای درستکار خوشم میومد! در واقع رفتار یا اخلاق معینی رو از بعضیها خوشم میومد و از یه عده خوشم نمیومد. (شاید یکی بگه که از آدم مغرور بدش میاد ولی شما میبینی رفیقاش آدمای مغرورین! )

چهارم اینکه ناخودآگاه آدما کار رو خراب میکنه. مثلاً کسی یه بار از طرف یه آقای ریشدار مورد ضرب و جرح قرار گرفته دیگه کلاً از آدمای ریشدار خوشش نمیاد. یا چهره فلان شخص شما رو یاد فلان آدم بد میندازه واسه همین ازش دوری میکنین.

البته این چهارمی قابل قبولتر بود ولی بازم نمیشه روش حساب باز کرد.

سرآخر به این نتیجه رسیدم که ادما بصورت فطری یا طبیعی از یه عده خوششون میاد و از یه عده خوششون نمیاد.هورا

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ توسط محمود | پيام ها ()

اصولاً یه روانشناس باید آدما رو خوب بشناسه. من بعنوان یک روانشناس خیلی آماتور به این باورم که آدما زیاد با هم فرق دارن ولی با این وجود فکر میکنم شباهتهایی هم بین آدما هست.

یه نظریه هست در مورد آدما به اسم "یگانگی در برابر عمومیت" که میگه آیا هر آدمی ویژگی های منحصربفرد خودش را داره یا الگوهای شخصیتی گسترده ای بین افراد مشترکه؟

احتمالا شما هم مثل خیلی ها فکر میکنین که هیچ دو آدمی مث هم نیستن و هر کسی برای خودش دنیایی داره. من اعتقاد دارم که مشترکاتی هست. چرا؟

خب مثلاً اینکه چرا بعضی غریبه ها حرف آدم رو زود میفهمن ولی خیلی از آشناها و دوستان نه؟

آدم وقتی یه غریبه میبینه حس میکنیه سالها میشناسدش و از هر کسی بهش نزدیکتره؟

بعضیها با بعضیها دوست میشن ولی نمیتونن با بعضیهای دیگه دوست بشن؟

یه شوخی رو با ده نفر میکنین و با هم میخندین ولی نفر یازدهمی از شوخی شما اونقد ناراحت میشه که میره چند روز قهر میکنه؟

بنظر من بطور طبیعی یه مشترکاتی بین آدما هست و هر کسی همنوع یا بهتر بگم همذات خودش رو پیدا میکنه. یعنی تا طرف رو میبینه حس میکنه این همون کسیه که میتونه باهاش دوست بشه.فرشته

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ توسط محمود | پيام ها ()
قالب وبلاگ